شش" ت” ی آفرینش
“شش ت”ی آفرینش
چیزهای غریبی در آفرینش هست که انسان را به شگفتی وامی دارد، از آن جمله:
“تناسب، توازن، تعادل، تقارن، تکامل، تعامل” یا “شش ت” ی آفرینش!
به هستی نگاه کنید، به وزن غریبی که میان طلوع و غروب آفتاب هست، به روانی قطره و سفتی سنگریزه و جاذبه، به بلندی قد یک زرافه و بلندای درخت، به همنشینی خاک و باد و آفتاب و رویش، به تمام چیزهایی که بدن یک موجود زنده نیاز دارد و در اطراف او پیدا می شود، به نوزادی که می داند دنبال چه چیزی و کجا بگردد (هنوز سیستم عامل ندارد، اما بایوس او بدست آفرینش، به خوبی تنظیم شده است!)، (گاهی هم حیرت می کنم از شباهت غریب انسان و کامپیوتر!!!)، اگر صدای لغزش گوشنواز جاری آب، بر پرده ی گوش شما خوش می نشیند، اگر آفرینش رنگهایی بی شمار را برای چشم شما زینت داده است، اگر…، خوب بیاندیشیم، خوب! و دوباره به “شش ت” ی آفرینش، نگاه کنیم:
“تناسب، توازن، تعادل، تقارن، تکامل، تعامل”
داستان چیست؟
به گمانم اگر روزی ابزاری برای اندازه گیری داشته باشیم، بی نهایت شگفت زده
می شویم از اینکه، میان تعداد پشه و پلنگ و علف و سنگریزه و تابش خورشید
در یک مکان، آفرینش، نظمی کامل ایجاد نموده است.
اگر آفتی در گوشه ای به این معادله ها عارض شود، بی تامل، آفرینش دست به
راهکارهایی می زند تا “۶ ت” ی خود را دوباره برقرار سازد.
گویی این، “۶ ت” ی آفرینش، برای آفرینش، مقدس است!
زمانی که حاصل تجربه اش “دایناسورها” به شکست می انجامد، بی تامل، بی
ناامیدی، بی خستگی، از شکست درس می گیرد، نقاط ضعف را پیدا می کند و روی
موجوداتی سرمایه گذاری می کند که نقاط ضعف “دایناسورها” را ندارند:
“پستانداران”
اگر گمان می کرد هیکل های گنده برای بقا کارساز است، حالا خوب می داند که
سازگاری مهم تر است، پس هیکل های گنده را رها می کند، بدن های سازگار را
پرورش می دهد.
و در همه حال، “شش ت” ی آفرینش، مقدس باقی می مانند!
زیست شناسان بهتر می دانند که هر چیزی، با “شش ت” ی آفرینش، رودر رو شده،
تعارض ایجاد کرده و یا مانع شده، محکوم به شکست و نابودی بوده است! همانند
سنگی که در سر راه جویبار، خرد شده، تا رود در راستای “شش ت” ی آفرینش،
حرکت کند. بهانه ی باتلاق و مرداب را نیاورید که خود داستان دیگری است در
راستای “۶ ت” ی آفرینش!
به گمانم، آفرینش دیگر نیاز به همراه و شریک را احساس کرد که به پرورش
انسان روی آورد!
انسان!
اگر چه سگ های آبی، با ساختن سد، به او یاری می رساندند، اگر چه گرگ ها
همیشه با حمله به گوسفند ها، “شش ت” ی آفرینش را کنترل می کردند، اگرچه
کلونی مورچه ها و همراهی مورچه خوارها، یا نظارت دقیق شاهین ها بر “شش ت” ی
آفرینش، یا پاکسازی لاشخورها یا … تا حدودی کارساز بود، اما آفرینش هنوز
چیزی را کم داشت.
انسان!
اما چرا انسان!
راستش نمی دانم!
روانشناسی چیزی می گوید، زیست شناسی یا باستان شناسی و تاریخ آن چیز دیگر
را، اما به راستی، داستان انسان چیست؟
همین قدر می دانم که انسان تافته ی جدا بافته نیست!
همین قدر می دانم که اگر آفرینش بداند سرمایه گذاری درستی نکرده، تصمیم
دیگری خواهد گرفت. به بافت ژنتیک انسان نگاه کنید، بیشتر شبیه بند کفشی است
که آفرینش محض احتیاط، سر و ته آن را چفت و محکم نکرده است، “بست” نزده،
(حرف من نیست، حرف دانشمندان است)، چرا؟ اگر سر و ته بند کفش، محکم نشده
باشد، رشته رشته خواهد شد، بعد باید دور انداخته شود! آیا این یک زنگ خطر
برای ما نیست؟ آیا زدن “بست” به سر و ته “ژن”را برای ماندگاری نسل بشر، به
بعد وانگذاشته است؟ بعد از چی؟ بعد از آزمون “۶ ت” ؟…
بگذریم.
بیایید به این داستان، “۶ ت” ی آفرینش به شکل یک فرضیه نگاه کنیم، فرض کنیم
برایش مهم است، مقدس است، فرض کنیم!
اگر انسان، “۶ ت” را برهم بزند، مانند آتشفشان و شهاب سنگ، عارضه خواهد بود
و اگر با آن همراه شود، بدون شک شایسته ی سرمایه گذاری بیشتری خواهد
شد(بست زدن به سر و ته ژن- تداوم حیات بشر- حداقل سرمایه گذاری؟ شاید!).
حالا فرض کنیم که می خواهیم شایستگی این سرمایه گذاری را از خود نشان
بدهیم، چه باید کرد؟
اینجاست که پای “آموزش و پرورش” به میان می آید!
اگر “۶ ت” ی آفرینش را قبول دارید، باید قبول داشته باشید که حضور هر
انسانی در آفرینش به جهت نیازی است که آفرینش برای برقراری “۶ ت” ی خود به
او دارد، پس، از او دعوت می کند، اما نه بی حکمت و نه بی ابزار، آفرینش
بایوس او را (مثال خیلی دقیقی است. نمی توانم ندیده اش بگیرم!)، آفرینش
بایوس او را به گونه ای تنظیم می نماید تا در ایجاد برقراری قانون “۶ ت” ی
آفرینش، به او کمک نماید.
حالا او متولد شده است. اگر دهانش در پی مکیدن شیر است، دستهایش، چشمهایش،
تمامی اعضای بدنش (به عنوان سخت افزار)، ناخودآگاه دنبال چیزی است که برای
آن به دنیا دعوت شده است. او قطعه ای از پازل آفرینش است، ناهمگون با تمام
تکه های دیگر، اما تکمیل کننده، – منفرد و تنها، اما مکمل، …
مولوی چه می گوید:
“هرکسی را بهر کاری ساختند- میل آن را در دلش انداختند”
“بایوس” او ناخودآگاه به دنبال “سیستم عاملی” می گردد تا تمام توانمندی خود
را به آن بسپارد. او شاعری است که غزل های بسیاری خواهد سرود، معماری که
سازه های قدرتمندی را می سازد، آموزگاری که شاگردان توانمندی را پرورش
خواهد داد، باغبانی که باغ های پرباری را به ثمر خواهد نشاند، ولی…
گفتم “سیستم عامل”، راستش زیاد دنبال مایکروسافت و اپل و لینوکس … نباشید.
یک ویندوز برای هر نوع کامپیوتر آی بی ام می تواند سازگار بشود! اپل یا
لینوکس هم. اما آن اوایل مجبور بودند برای هر رایانه ای که می سازند، یک
سیستم عامل خاص خودش را هم بنویسند. “هر رایانه یک سیستم عامل!” اگر فکر می
کنید همانند کامپیوترهای امروزی، یک سیستم عامل پیدا می شود (همانند آموزش
و پرورش امروز) که با همه ی انسان ها سازگار است، سخت در اشتباه هستید!
بگذارید قاطع بگویم: “هر انسان یک سیستم عامل!”
حالا خودتان پاسخ وظیفه ی اصلی آموزش و پرورش را می دانید:
- شناخت توانمندی های “یک انسان”
- طراحی یک الگوی رشد برای بارور ساختن استعدادهای منحصر به فرد او
به آفرینش نگاه کنیم. آفرینش با تمام وجود از ما می خواهد تا به او در رسیدن به آرمان همیشگی اش، “۶ ت”، کمک کنیم. آفرینش تمام نیازهایش را به صورت بالقوه در نهاد ما می گذارد، جدا جدا و هر کدام به مقدار لازم، چرا که این کار یک یا دو نفر نیست! آنگاه از ما می خواهد تا این توانمندی ها را شکوفا کنیم، قطعه ی خود را کامل کنیم و با قطعات دیگر پیوند برقرار کنیم تا موتور آفرینش، زیباتر و قدرتمندتر از همیشه کار کند و به پیش برود.
و یادمان باشد نتیجه ی این تلاش، همانند جریان رودخانه، رسیدن به دریاست، می خواهی نامش را بهشت بگذار یا آرمانشهر! هر چه هست سرمنزل مقصود است و نهایت کمال آفرینش!
به “۶ ت” ی آفرینش، ارج بگذاریم! با “۶ ت” ی آفرینش، همراه شویم و در گام اول، “۶ ت” ی وجود خودمان را پیدا و سازگار نماییم. آفرینش ما هستیم، جلوه ی آفرینش ما هستیم! شکل انسانی پیدا کرده ایم تا در عمل به برقراری “۶ ت” هستی بپردازیم و به کمال دست پیدا کنیم!
بیاندیشیم!
بسیار بیاندیشیم!
از “۶ ت” ی آفرینش یادمان نرود! از همراهی و سازگاری…! از به روز نمودن و پیشرفت! از آرمانشهر! آرمانشهر دانش و فرهنگ …
…..
….
…
منبع: سایت edutopia.ir
ضمن خوش آمد گویی و تشکر از شما خواننده ی گرامی: